28 مهر ماه 95

متن مرتبط با «لاله و لادن» در سایت 28 مهر ماه 95 نوشته شده است

1111 روز وبلاگ

  • نیلوبلاگ

    "میتوانم نامه ات را پستچی باشم اما... میترسم جای شکوفه شرقیت و کشتی غربیت لو برود ... میترسم نامه ات را در همان وسط ها رها کنند... یادشان برود که این نامه شاهنامه داستانهای شبانه توست ... بگذار نامه ات همینجا بماند. گوشی اگر برای شنیدن بود. زمزمه هایت متن نمیشد." آری این نامه ها باید همینجا بماند، بگذار در آینده روزنامه ای بنویسد : "سالهاست نویسنده ای در این نوشته ها مدفون شده است چرا که نه توانست خود و گذشته اش را انکار کند و نه توانست رویای مسخره ای از آینده اش را باور داشته باشد." " 1111 رو...

    ادامه مطلب
  • کاش هیچگاه پلک هایم را روی هم نمیگذاشتم...

  • نیلوبلاگ

    دوستت داشتم ؛ آنقدر که تمام تلخی های دنیا را از یاد برده بودم و زندگی جدیدی را شروع می کردم. زندگی جدیدی که هر لحظه اش لبخند بود و هر دقیقه اش یاد چشمانت.دوستت داشتم ؛ آنچنان که توانسته بودم در مقابل تنهایی ام بایستم و یادت را به رخش بکشم.انگار که آمده بودی مرا از میان این جنگل تنهایی بیرون بکشی و ...

    ادامه مطلب
  • کاش واقعا آنجا بودم

  • نیلوبلاگ

    مگر آنکه در نوشته هایم مارا کنار هم بیابند! پس بگذار لااقل به اندازه چند پاراگراف کنارت باشم و در خیالم مثل همیشه از دور نظاره ات کنم. شب که می شود خودت را گوشه ای از اتاقت میچپانی و طبق معمول در خودت فرو میروی؛xa0 کسی چه میداند در دریای افکارت به کدام سو پارو میزنی اما قیافه ات داد میزند که روی اقیا...

    ادامه مطلب
  • خیلی وقت است که ننوشتمت

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت است که ننوشتمت؛ نمیدانم چند سال است که فراموشت کرده ام اما امروز به سرم زد که باز هم فراموشت کنم. آخر که خودت میدانی فراموش کردن های من طوری بود که باید اول نامه ای برایت بنویسم بعد داخل پاکت بگذارم، پاکت را ببندم و کنار بقیه ی پاکت های مهر و موم شده نگه دارم. نمیدانم چرا؟ شاید به این خاطر است که من هنوز ذره هایی از همان دیوانگی سابق را در وجودم نگه داشته ام. راستش را که بخواهم این نامه هم از همان خیابان لعنتی شروع شد. همان ترافیک همیشگی، اما نه صبر کن؛ من آن مسیر را همیشه میرفتم! ولی ا...

    ادامه مطلب
  • فراموشی

  • نیلوبلاگ

    xa0 Oblivion xa0فراموشی #back_to_psychopath میخواهم بخوابم، تمام چراغ هارا خاموش میکنم، و دراز میکشم، چشمانم را که میبندم باز آن تصویر های عجیب و غریب جلوی چشمانم ظاهر میشوند، نمیدانم چه کنم، یک سال است که از آن ماجرا میگذرد اما هنوز هم آن تصویر های تیره و تار، از سر من، دست بر نداشته اند. در همان تاریکی شب عینکم را پیدا میکنم. روی چشمانم میگذارم و در تاریکی نور ماه، سقف اتاق را مینگرم، دیوار ها پر است از سایه هایی که معلوم نیست مال کدام اشیا توی اتاق هستند. به زندگیم میاندیشم، بعد از آن ...

    ادامه مطلب
  • نبضی از دوست داشتن تو

  • نیلوبلاگ

    گاهی میخواهم انقدر بنویسمت که انگار ضربان قلبم روی کاغذ نقش میبندد. روان میشود تا هر سطرش بشود نبضی از دوست داشتن ممتد تو. نبضی که گاهی انقدر تند میزند که روی کاغذ چیزی جز خطی خطی هایی سیاه، نخواهی دید و یا گاهی انقدر با حوصله است که لای موهایت میرود و یا در نگاهت رنگ میبندد. اینبار هیچکدام از اینها اتفاق نیافتاده است، اینبار آنقدر ضربانم تند و تند تر شد که دیگر قدرتی برای بازداشتنش نداشتم آنقدر این قلم برایت دلتنگ شد که جوهره ی این متن را روی کاغذ پاچید. تا بشود نشانه ای از دوست داشتنت. #دستخط_...

    ادامه مطلب
  • نیمکت دو نفره

  • نیلوبلاگ

    راستی دیروز شهردار نیمکت دو نفره مان را تعمیر کرد، انگار شورای شهر هم میخواهد ما عاشق شویم.#دستخط_یک_دیوانه ...

    ادامه مطلب
  • بی عنوان

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم چند روز است که دست به نوشتن نزده ام اما کاملا معلوم است که هنوز هم وقتش نرسیده است اما همینگونه دوست دارم، یعنی همیشه اینگونه بوده ، هیچگاه مقید به چیزی نبوده ام که بخواهم اینبار هم قانون مند رفتار کنم پس بر خلاف تمام اندیشه ها و اعتقادات خود عمل می کنم و بی مهابانه کلمات را پشت سر هم میچینم . صدای فشردن دکمه های این ماشین تحریر های مدرن حواسم را پرت میکند و تمرکزم را به هم میریزد ، نمیدانم شاید دفعه های دیگر سعی کردم به جای استفاده از آن روی کاغذ و با یک خودکار آبی معمولی به ادامه ی ا...

    ادامه مطلب
  • لال

  • نیلوبلاگ

    اینگونه مرا ننگر ، من لال نیستم، نیازی هم به رحم کردن های تو نیست . فقط واژه هایم را گم کرده ام ، یادم نمی آید کجای شهر بود، ولی رهگذری تمام آنچه که داشته ام را دزدید، تمام انچه که با آن میتوانستم حرف بزنم به یکباره ناپدید شد و من محکوم شدم به اینکه تا آخر عمر لال بمانم. لال ماندنیxa0 که زیاد هم بد نیست ، خیلی وقت است که عادت کرده ام که بیشتر از اینکه حرف بزنم فقط بشنوم ، نگاه کنم ، و بی قضاوت تمام شرایط را بدون شکایت پذیرا باشم ، اینگونه زندگی هم راحت تر میگذرد چون مجبور نیستم برای هر اتفاقی ک...

    ادامه مطلب